تبليغاتX
گزیده اشعار
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
عشق برٌی جز گناه و هیز چشمی هیچ نیست

               عاشق معشوقه ای دل٫اک و رؤیایی شدم

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 15:16 | 
جنگ زیبا نبود ولی فرهنگ مردم در جنگ زیبا بود
|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 8:30 | 
نامه ای به #در شهیدم محمد ناصر ناصری(از زهرا ناصری دختر شهید)

نـامــه ای بـه پــــــدر شــهيد

بابا جان باز سلام ای پدر جان منم زهرایت دختر کوچک تو

ای امــــید من و ای شــادی تنهایی من *به خــدا ایـن صـدمین نامــــــه بُــــــود

از چــه رویـســـت جـوابــم نــــدهــی * یاد داری که دَم رفتن تو دامنت بگرفتم

من به تو می گفتم : پـدر این بار نرو * من همان روز بله فهمیدم سفرت طولانیست

از چه رو ای پدرم * تو به این چشم تــَرم * هــیـــچ تــوجــه نـکــنـــی

به خدا خـسته شـدم * به خـدا خـسته شــدم * به خدا قلب من آزرده شده

چند سال است که من منتظرم / هر صدایی که ز در می آید همچو مرغی مجروح سوی در تاخته ام

بَستکه از عکس بغـل بگرفتم / رنــگ از روی مــن و عـکــس چــو مـاهـــت رَفـتـَست

من و داداش رضا بر سر عکس تو دعوا داریم / او فقط عکس تو را دیده پدر با جمال تو سخن می گوید

مـادرم از تـو بـرایـش گـفـته / او فـقـط بــوی پــدر را ز لـبــا ســت دارد  

بــَسـتـکـه پـیـراهـنـتـو بویده / بَستکه در حال دعا رو به سجاده تو اشک فشان نالیده

طاقـتـش رفته دگر * پـای او سـُسـت شـده * دل او بــــشـــکـــســتــــه

به خدا خسته شـــدیـم * بـه خـدا خـسـته شــــــدیـم

پدرم گر تو بیایی به خدا من ز تو هیچ تقاضا نکنم / لــــــــحــظــه ای از پــــیــشـت جـای دیـگر نــــروم

هــمه دم بـر رخ مـاه و قــَدَمــَت بـوســـه زنــــم / جــان زهــرا بـرگــرد جــان زهــرا بـرگــرد

دائما می گویم : مادرم هر که رفته از سفر برگشته

پدر دوستِ من، پدر همسایه، پدران دیگر پس چرا او سفرش طولانیست

او کـــجا رفته مگر ؟ * اوکه هرگز دل ِبی مهر نداشت * او که هر روز مرا می بوسید

او که می گفت برایش به خدا دوری از مـا سـخـــت اســــت * پــــــس چـــرا دیـــر نـمــــود

آری مـن مـی دانــم کـه چـرا غـمـگـیـن اســـت * عـلـت تـأخــیـرش مـن فـقـط مـی دانــــم

آخر آن موقع ها حرف قرآن و خدا و دین بود * کربــــــــلا بــود و هــزاران عــاشـــــق

حرف یکرنگی بود * ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت * همهً خواهر ها زیر چادر بودند

صــــــحــبــت از تــقــوا بــــود * هـــــمه جــــــا زیــــــبـــا بــــــود

پارک هـــم بـــوی شــهادت می داد * جـای رقــص و آواز هـمه جا صوت دعا می آمد

کوچه ها راست و مردم همه راست * همگی رو به خدا همه خطها روشن خوب و خوانا بودند

حرف از ایمان بود * حرف از تقوا بود * اما امروز پدر درد دل بسیار است

همهً آنچه به من می گفتی رنگ دیگر دارد یــا بـــَســـی کــمــــرنــگ اســـت

من که می ترسم تنها به خیابان بروم * مادرم می ترسد * او به من می گوید: در خیابان خطر است

بر سر بعضی ها چادری پیدا نیست * مویـشـان بـیـرون است همه عینک دارند

به نظر می آید چشمشان معـیـوب است * راهــشــان پــیــدا نــیــســت

خط کج گشته هنر * بی هنر ها همگی خوب و هنرمند شدند * کج روی محبوب است

درمجالس و سخنرانی ها * جای زیبای شهیدان خالیست * یا اگر هست از آن بوی ریا می آید

نام های شهدا یک از روی اماکن همه بر می دارند * از دل ِ غم زدهً ما همگی بی خبرند

یا نه بهتر گویم: بر روی اشک یتیمان شهید جُنگ شادی دارند * سـرقـت مـال ِعـمـومـی هـنر است

حرف از آزادیست * حرف از رابطه با آمریکاست * آری من می دانم علت غصه و اندوه تو بابا این است

پدرم من این بار می نویسم که اگر باز گشتن ز برایت سخت است ما بیاییم بَرت

تو فقط آدرست را بنویس در کجا منزل توست * مادرم میداند، او به من می گوید : پدرت پیش خداست

در بهشتی زیبا با همه همسفرانش آنجاست * خانه اش هم زیباست * حضرت خامنه ای هم می گفت:  

دخترم غصه نخور پدرت خندان است * دوستت می دارد * تو اگر گریه کنی پدرت هم به خدا می گرید

همه شب لحظه ًخواب پدرت می آید * صورتت می بوسد * دسـت بــر روی سـرت مـی کــشــد او

من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم * از خدا می خواهم تا که جان در تنم است تا حیاتی باقیست

َرهبَرم چون پدری بر سر من زنده بـُـود * چـهـرهً زیبایـش چون جمـا ل مه تو ، شاد و پر خنده بــُود

من به تو قول دهم که دگــر از این پــس * ایـــن هــــمــــه اشـــک غم از دیــــده نــریــزم بــابــا

همچو مادر دیگر * از فـراق رویـت * نـیـمـه شب نوحه و زاری نکنم

تـو فـقـط ای پـدرم از خـدایــت بــطلــب * کـــــه مــــن و مــــادر و ایـــن امــــت اســـلامــی مـــا

همگی چون تو پدر ، راه ما راه شهیدان باشد * دائـــمــا بـــر ســـــر مــا ســایـهً رهــبــر و قــرآن بـاشــد

پـــــدرم خـــنـــدان بــاش * مـــن بــــه تــو مــفــتــخــرم * مـــن بـــه تــو مــفــتــخــرم

 

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 0:36 | 
احتمالا این یکی از دست نوشته های سهراب سپهریه

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 16:48 | 
       

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت
.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 5:23 | 
|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 14:1 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar